معانی کلمه : کیاست
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
زیرکی، هوشیاری.
فرهنگ معین
(سَ ) [ ع . کیاسة ] (اِمص . ) ۱ - زیرکی ، تیزهوشی . ۲ - دانایی ، فراست .
فرهنگ فارسی
زیرکی، هوشیاری
( اسم ) ۱ - زیرکی تیز فهمی هوشیاری . ۲ - دانایی فراست : نظامالملک برای و کیاست .... دشمن جان او بود . ۳ - تمکن نفس است از استنباط ما هوا نفع ( آنچه که سودمند تر است ) برای شخصی که ادراک مصالح و مفلسد خود کند
( اسم ) ۱ - زیرکی تیز فهمی هوشیاری . ۲ - دانایی فراست : نظامالملک برای و کیاست .... دشمن جان او بود . ۳ - تمکن نفس است از استنباط ما هوا نفع ( آنچه که سودمند تر است ) برای شخصی که ادراک مصالح و مفلسد خود کند
مترادف و متضاد
تدبیر، تیزفهمی، درایت، زیرکی، فراست، هوش، هوشیاری
penetration (اسم)
فراست، زیرکی، کاوش، نفوذ، سرایت، نفوذ کاوش، حلول، کیاست
perspicacity (اسم)
فراست، زیرکی، کیاست، شخص تیزبین
فرهنگ فارسی ساره
زیرکی، هوشیار
