معانی کلمه : کوژ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
غوز، خمیده، منحنی، محدب.
فرهنگ معین
(ص .) پشت دوتا، خمیده .
(کُ یا کِ) (اِ.) =کوز. کویج : زالزالک .
(کُ یا کِ ) (اِ. ) =کوز. کویج : زالزالک .
(ص . ) پشت دوتا، خمیده .
(ص . ) پشت دوتا، خمیده .
فرهنگ فارسی
غوز، خمیده، منحنی، محدب
زالزالک
زالزالک
مترادف و متضاد
convex (صفت)
برجسته، محدب، کوژ، گرده ماهی
lenticular (صفت)
کوژ، عدسی، مرکب از عدسی، عدسی وار، ذره بینی، وابسته به جلیدیه یا عدسی چشم
