معانی کلمه : کوری
لغت نامه دهخدا
کوری . [ ک َ / کُو ] (اِ) ظرف چرمین بزرگی که دواها را جهت فروش در آن ریزند. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ).
فرهنگ معین
(حامص . ) نابینایی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
ساده لوح،خل
/koori/ ساده لوح، خل
مترادف و متضاد
ضرارت، عمیاء، نابینایی ≠ بینایی
blindness (اسم)
کوری، بی بصیرتی
