معانی کلمه : کند رای
لغت نامه دهخدا
کندرای. [ ک ُ ] ( ص مرکب ) دیر تصمیم گیرنده. کندذهن. سست رأی. بی تدبیر :
اگر کندرایست در بندگی
ز جان داری افتد به خربندگی.
اگر کندرایست در بندگی
ز جان داری افتد به خربندگی.
فرهنگ فارسی
دیر تصمیم گیرنده . کند ذهن . سست رای
کلمات مرتبط
- رای جمع کن
- کسی که بچه را خواب می کند
- کسی که لغت را هجی می کند
- کلیدی که چند قفل را باز کند
- کلیدی که چندین قفل را باز کند
- حیوانات یا حشراتی که لحظات اخر عمر را سپری می کند
- کسی که عمل زشت و شنیع رساندن مردان و زنان روسپی را مدیریت می کند
- مرده را که رو بدهی به کفنش خرابی می کند
- اگر اخوند مفت گیر کسی بیاید موش های خانه را هم عقد می کند
