معانی کلمه : کنج
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. گوشه؛ زاویه.
۲. [قدیمی] چینوشکن؛ چروک.
زبان کوچک که بیخ حلق قرار دارد؛ ملازه: ◻︎ همی تا دایه کنج و کام کردش / پدر فرزانه هرمز نام کردش (نزاری: لغتنامه: کنج).
زبان کوچک که بیخ حلق قرار دارد، ملازه: همی تا دایه کنج و کام کردش / پدر فرزانه هرمز نام کردش (نزاری: لغت نامه: کنج ).
۱. گوشه، زاویه.
۲. [قدیمی] چین وشکن، چروک.
۱. گوشه، زاویه.
۲. [قدیمی] چین وشکن، چروک.
فرهنگ معین
(کِ) (ص .) بزرگ جثه و قوی هیکل (فیل ).
(کُ نْ) (اِ.) 1 - گوشه ، زاویه . 2 - چین و شکن و چروک .
(کُ نْ ) (اِ. ) ۱ - گوشه ، زاویه . ۲ - چین و شکن و چروک .
(کِ ) (ص . ) بزرگ جثه و قوی هیکل (فیل ).
(کِ ) (ص . ) بزرگ جثه و قوی هیکل (فیل ).
فرهنگ فارسی
گوشه، زاویه
( صفت ) گوژ پشت قوزی : الاحدب کنج . ( مهذب الاسمائ ) : بکنج خانه ای دارم یکی کنج نشسته تند و افکنده فرو لنج . ( سراج الدین راجی )
( صفت ) گوژ پشت قوزی : الاحدب کنج . ( مهذب الاسمائ ) : بکنج خانه ای دارم یکی کنج نشسته تند و افکنده فرو لنج . ( سراج الدین راجی )
گویش اصفهانی
تکیه ای: güša
طاری: göša
طامه ای: konǰ
طرقی: konǰ
کشه ای: konǰ
نطنزی: konǰ / suk
مترادف و متضاد
چین، شکن، کنجل
قوز، قوزدار، گوژپشت
بیغوله، زاویه، کنار، گوشه، گوه، نبش
۱. بیغوله، زاویه، کنار، گوشه، گوه، نبش
۲. چین، شکن، کنجل
۳. قوز، قوزدار، گوژپشت
واژه نامه بختیاریکا
( کِنج ) مجعد؛ فِر
پَر؛ کَور؛ ور لِفتی
پَر؛ کَور؛ ور لِفتی
فرهنگستان زبان و ادب
{lounge} [گردشگری و جهانگردی] محلی راحت در مهمان خانه/ هتل برای استراحت و پذیرایی از مهمانان و ملاقات کنندگان آنها
