کمندافکن. [ ک َ م َ اَ ک َ ] ( نف مرکب ) کمندافکننده. کمندانداز. آنکه کمند می اندازد. ( ناظم الاطباء ) : بیامد دمان پیش گردآفریدچو دخت کمندافکن او را بدید...فردوسی.به رستم چنین گفت کای نامدارکمندافکن و گرد و جنگی سوار.فردوسی.به کردار دریا زمین بردمیدکمندافکن و گور شدناپدید.فردوسی.پری کی بود رودساز و غزل خوان کمندافکن و اسب تاز و کمان ور.فرخی.ناوک اندازی و زوبین فکن و سخت کمان پهنه بازی و کمندافکنی...