معانی کلمه : کمری
لغت نامه دهخدا
کمری . [ ک ِ م ِرْ را ] (ع ص ) بزرگ سرنره . || کوتاه بالا. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).
کمری . [ ک َ م َ ری ی ] (ص نسبی ) منسوب است به کمره که از دیههای بخار است . (از انساب سمعانی ) (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
۱. مربوط به کمر: سلاح کمری.
۲. [عامیانه، مجاز] ویژگی کسی که از برداشتن بار سنگین کمرش آسیب دیده یا خمیده باشد.
۲. [عامیانه، مجاز] ویژگی کسی که از برداشتن بار سنگین کمرش آسیب دیده یا خمیده باشد.
فرهنگ فارسی
دهی است از دهستان ترک شهرستان ملایر واقع در ۳۹ کیلومتری شمال باختر ملایر کوهستانی و سردسیر دارای ۱۳۱۹ تن سکنه صنعت دستی قالی بافی .
( صفت ) منسوب به کمر : ۱ - آنچه بکمر بندند : اسلح. کمری . ۲ - کسی که از حمل بار سنگین کمرش آسیب دیده : ( ز بار گنبد عمامه گشته ای کمری ببین چه میکشی ای زاهد از زیاده سری ) . ( مخلص کاشی )
بزرگ سر نره . یا کوتاه بالا
( صفت ) منسوب به کمر : ۱ - آنچه بکمر بندند : اسلح. کمری . ۲ - کسی که از حمل بار سنگین کمرش آسیب دیده : ( ز بار گنبد عمامه گشته ای کمری ببین چه میکشی ای زاهد از زیاده سری ) . ( مخلص کاشی )
بزرگ سر نره . یا کوتاه بالا
دانشنامه عمومی
نا به هنگام، گیاهی که دیر تر از وقت معمولش کشت شود. میگویند کُمُری شده است .
گویش مازنی
قمری
آدم سست و ناتوان در امور جنسی
۱حیوانی که پوست وسط کمرش حلقه ای سفید رنگ داشته باشد – گاوی ...
/kemri/ قمری & حیوانی که پوست وسط کمرش حلقه ای سفید رنگ داشته باشد – گاوی که رنگ کمر آن با دیگر قسمت های بدنش فرق کند - به پیله های نازک و سفید در پرورش کرم ابریشم گویند & آدم سست و ناتوان در امور جنسی
مترادف و متضاد
lumbar (صفت)
کمری، ناحیه کمر، واقع در کمر، در مهره پشت
واژه نامه بختیاریکا
کمرو؛ شرمین
