کمترین. [ ک َ ت َ ] ( ص عالی ) کمترینه. اندک ترین. ( ناظم الاطباء ). کمتر از همه. اقل همه. مقابل بیشترین. ( فرهنگ فارسی معین ) : این شرها بر کمترین روی افتد و بیشترین خیرها غالب بوند، چنانکه بیشترین کس تندرست بوند و اگر بیمار بودبیشترین آن بود که به کمترین وقت بیمار بود. ( دانشنامه ، از فرهنگ فارسی معین ). و کافور اگر حاجت باشد بیشترین طسوجی و کمترین جوی با آب کسنه حب کنند. ( ذخیره خوارزمشاهی ، یا...
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] پست ترین، بی ارزش ترین. ۲. کوچک ترین. ۳. (اسم ) عنوانی که گوینده برای تواضع به خود می دهد، حقیر: این کمترین چندین بار عارض خدمت شدم.
فرهنگ فارسی
۱ - کمتر از همه اقل همه مقابل بیشترین : ( این شرها بر کمترین روی افتد و بیشتر خیر ها غالب بوند چنانکه بیشترین کسی تندرست بوند و اگر بیمار بود بیشترین آن بود که بکمترین وقت بیمار بود ) . ۲ - کوچکترین حقیر ترین همه . ۳ - ناقصترین .