معانی کلمه : کماسه
لغت نامه دهخدا
کماسه . [ ک ُ س َ / س ِ ] (اِخ ) نام کوهی است به ولایت خراسان . (برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
کاسۀ گدایی: در دست کماسه و بدره ها / گردیده و جمع کرده زرها (طیان: شاعران بی دیوان: ۳۱۱ ).
فرهنگ فارسی
۱ - ۱ - کماس ۲ : ( در دست کماسه و بدر ها گردیده ( آورده ) و جمع کرده زرها ) . ( طیان )
