معانی کلمه : کلیچه
لغت نامه دهخدا
کلیچه . [ ک َ چ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان ماربین است که در بخش سده شهرستان اصفهان واقع است و 164 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
فرهنگ عمید
کلیجه۱#NAME?
۱. = کلوچه
۲. قرص نان؛ گردۀ نان.
۳. [مجاز] قرص آفتاب.
= کلیجه۱
۱. = کلوچه
۲. قرص نان، گردۀ نان.
۳. [مجاز] قرص آفتاب.
۱. = کلوچه
۲. قرص نان، گردۀ نان.
۳. [مجاز] قرص آفتاب.
فرهنگ معین
(کُ چِ) (اِ.) 1 - نان ، قرص نان . 2 - جامة نیم تنه .
( ~ .) (اِ.) = کلید: کلید چوبین که بدان کلیدان را بگشایند.
(کُ چِ ) (اِ. ) ۱ - نان ، قرص نان . ۲ - جامة نیم تنه .
( ~ . ) (اِ. ) = کلید: کلید چوبین که بدان کلیدان را بگشایند.
( ~ . ) (اِ. ) = کلید: کلید چوبین که بدان کلیدان را بگشایند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - جام. پنبه دار که با سوزن آجیده کرده باشند : من ترا پیرهندم و زیباست کهن من کلیچه ماند. من . ( سوزنی ) یا کلیچ. سیم . شب چهار دهم بدر .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نان کوچکی که در تنور پزند – کلوچه
/koliche/ نان کوچکی که در تنور پزند – کلوچه
واژه نامه بختیاریکا
( کِلیچِه ) ( صت ) ؛ کلوچه
