معانی کلمه : کلیت
لغت نامه دهخدا
کلیت . [ ک ِل ْ لی ] (ع اِ) کَلیت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
فرهنگ معین
(کُ لّ یَّ ) [ ع . کلیة ] (مص جع . ) کل بودن ، تمامیت . مق . جزئیت .
فرهنگ فارسی
۱ - کل بودن تمامیت مقابل جزئیت : ( و سه دیگر قسم نه نورانی است و نه نور پذیر است و آن افلاک است بکلیت خویش که شفاف است ... ) . ۲ - بودن مفهومی بوجهی که منع نکند نفس تصور او از وقوع شرکت دروی مثلا مفهوم انسان که حیوان ناطق است صادق می آید برجمشید و فریدون و جز آنان .
کلیت
کلیت
مترادف و متضاد
تعمیم، تمامیت، عمومیت ≠ تجرید، جزئیت
universality (اسم)
فراگیری، جامعیت، عمومیت، عموم، کلیت، عام گرایی، اصل عمومیت
totality (اسم)
مجموع، تمامیت، کلی، کلیت، مقدار کلی
فرهنگ فارسی ساره
همگ
