معانی کلمه : کلانتر
لغت نامه دهخدا
کلانتر. [ ک َ ت َ ] (اِخ ) دهی از دهستان آغیمون است که در بخش مرکزی شهرستان سراب واقع است و 342 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
فرهنگ عمید
۱. [عامیانه، مجاز] بسیارباهوش و کاری.
۲. (اسم) (نظامی) [منسوخ] رئیس کلانتری.
۳. (اسم) [قدیمی] در دورۀ صفویه تا اوایل قاجار، مسئول شهر یا محله که وظیفهاش جمعآوری مالیات و برقراری نظم و امنیت بود.
۴. (اسم) [قدیمی] رئیس و سرپرست یک صنف یا گروه.
〈 کلانتر محل: [عامیانه، مجاز] شخص فضول.
فرهنگ معین
(کَ تَ ) (ص تف . ) ۱ - بزرگتر، عظیم تر. ۲ - (ص . ) رییس کلانتری .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پیشوا، کدخدا، مهتر
رئیس، سرپرست، متصدی
۱. پیشوا، کدخدا، مهتر،
۲. رئیس، سرپرست، متصدی
