معانی کلمه : کفی
لغت نامه دهخدا
کفی . [ ک َ فی ی ] (ع ص ، اِ) بسنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کافی . (از اقرب الموارد). || باران . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ فارسی
کفایه
مترادف و متضاد
volar (صفت)
کفی، پروازی، وابسته به کف دست یا کف پا
فرهنگستان زبان و ادب
{level terrain} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] جاده ای که شیب آن بین صفر تا سه درصد باشد
[شنوایی شناسی] ← کفه
{trailer} [حمل ونقل دریایی] وسیله ای سکومانند و چرخ دار برای حمل کالا که با اتصال به کشنده جابه جا می شود
{volar, volaris} [پزشکی] مربوط یا منسوب به کف دست یا کف پا
[شنوایی شناسی] ← کفه
{trailer} [حمل ونقل دریایی] وسیله ای سکومانند و چرخ دار برای حمل کالا که با اتصال به کشنده جابه جا می شود
{volar, volaris} [پزشکی] مربوط یا منسوب به کف دست یا کف پا
