معانی کلمه : کشکنجیر
لغت نامه دهخدا
کشکنجیر. [ ک ُ ک َ ] (اِ مرکب ) توپ کلان که بدان دیوار قلعه سوراخ کنند و خراب سازند. (ناظم الاطباء). کشک مخفف کوشک و انجیر مخفف انجیرنده ، یعنی ثاقب و سوراخ کننده . سوراخ کننده ٔ کشک . (از یادداشت مؤلف ). || منجنیق . (یادداشت مؤلف ). || گلوله ٔ توپ . || سنگی که در منجنیق گذارند و بر حصار و قلعه اندازند. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. فلاخن بزرگ سنگ انداز، قلعه کوب: دادِ جشن مهرگان اسپهبد عادل دهد / آن کجا تنها به کشکنجیر بندازد زرنگ (منوچهری: ۶۱ ).
۲. سنگی که با منجنیق به سوی حصار و قلعه پرتاب می کردند تا دیوار قلعه را سوراخ و خراب کند: نه منجنیق به سقفش رسد نه کشکنجیر / نه تیر چرخ و نه سامان بر شدن به وهق (انوری: ۲۷۲ )
۲. سنگی که با منجنیق به سوی حصار و قلعه پرتاب می کردند تا دیوار قلعه را سوراخ و خراب کند: نه منجنیق به سقفش رسد نه کشکنجیر / نه تیر چرخ و نه سامان بر شدن به وهق (انوری: ۲۷۲ )
