معانی کلمه : کریز
لغت نامه دهخدا
کریز. [ ] (اِ) قثاءالحمار. و نزد بعضی قثاءالکبر. (از فهرست مخزن الادویه ).
کریز. [ ک ُ رَ ] (اِخ ) عبداﷲبن عامربن کریز. از جانب عثمان بن عفان والی بصره بود. (ترجمه ٔ فتوح البلدان ص 215).
فرهنگ عمید
۱. خانۀ کوچک.
۲. کنج خانه.
۳. پر ریختن پرندگان.
۲. کنج خانه.
۳. پر ریختن پرندگان.
فرهنگ فارسی
( اسم ) پر ریختن پرندگان خصوصا چرغ و باز و شاهین و مانند آنها تولک .
قثائ الحمار است و نزد بعضی قثائ الکبر
قثائ الحمار است و نزد بعضی قثائ الکبر
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱کاریز ۲چاه
/kariz/ کاریز - چاه
گویش بختیاری
کاریز، قنات.
واژه نامه بختیاریکا
( کُریز ) صف؛ نظم؛ توالی
