معانی کلمه : کری
لغت نامه دهخدا
کری . [ ] (اِخ ) دهی است در شش فرسنگی مغرب کاکی . (فارسنامه ٔ ناصری ).
کری . [ ک ُرْ را ] (ع اِ)حمله برای نبرد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
کری . [ ک ُ ] (اِ) در لهجه ٔ روستایی گیلان بمعنی دختر است . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
کرایه#NAME?
= کرایه
فرهنگ معین
(کَ ) (حامص . ) کر بودن ، ناشنوایی .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:ناشنوایی
wikijoo: کری
فرهنگ فارسی
( اسم ) پرد. سفیدی که عنکبوت برای تخم کردن و بچه آوردن سازد .
وزغه است .یا چلپاسه
وزغه است .یا چلپاسه
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
گوسفندی که گوش های کوتاه دارد
قطع کامل شاخه ها و سرشاخه های درخت
پسوند،به معنای انجام دادن،عمل کردن
۱گاو بی شاخ،گاو شاخ کوتاه ۲گاو گوش بریده
نام گاوی که به روی کمرش خطی سفید رنگ وجود داشته باشد
واژه نامه بختیاریکا
( کَرّی (کُری) ) کوچک گوش
( کِری * ) شبستان؛ مکان گودال مانند
( کِرّی ) آلوده. مثلاً پَشخِه کِرّی یعنی پشه آلوده؛ آلوده؛ ماوای پشگان
( کُری ) گندم شاپسند
( کِری * ) شبستان؛ مکان گودال مانند
( کِرّی ) آلوده. مثلاً پَشخِه کِرّی یعنی پشه آلوده؛ آلوده؛ ماوای پشگان
( کُری ) گندم شاپسند
