معانی کلمه : کرکره
لغت نامه دهخدا
کرکره . [ ک ِ ک ِ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بهی بخش بوکان شهرستان مهاباد. کوهستانی و معتدل است و 135 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
فرهنگ عمید
کوبیدن و بلغور کردن دانههایی مانندِ ماش و باقلا در زیر دستاس.
نوعی پرده که از قطعههای یک اندازه درست شده و بهوسیلۀ ریسمانی جمع میشود؛ بادگانه.
نوعی پرده که از قطعه های یک اندازه درست شده و به وسیلۀ ریسمانی جمع می شود، بادگانه.
کوبیدن و بلغور کردن دانه هایی مانندِ ماش و باقلا در زیر دستاس.
کوبیدن و بلغور کردن دانه هایی مانندِ ماش و باقلا در زیر دستاس.
فرهنگ معین
(کِ کِ رِ ) (اِ. ) نوعی پرده که از تخته یا کائوچو باریک و بلند درست می کنند و پشت در و پنجره برای جریان هوا و جلوگیری از آفتاب گذارند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) قسمی پرد. چوبی که از تخته های نازک و دراز سازند و برابر پنجره و در برای جلوگیر ی از نفوذ اشع. خورشید آویزند .
پنجم سپل شتر و آن گردی سخت میان سینه اوست یا سینه هر ستور ذی خف
پنجم سپل شتر و آن گردی سخت میان سینه اوست یا سینه هر ستور ذی خف
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱وسیله ای منحنی شکل که پس از شخم زدن زمین،جهت هموار نمودن ...
/ker kere/ وسیله ای منحنی شکل که پس از شخم زدن زمین، جهت هموار نمودن خاک مزرعه به کار برند - خرخره، نای
مترادف و متضاد
window shade (اسم)
پرده، کرکره
