معانی کلمه : کرنه
لغت نامه دهخدا
کرنه . [ ک ُ ن َ ] (اِخ ) شهرکی است در اندلس . (از معجم البلدان ).
کرنه . [ ک َ ن َ ] (اِخ ) نام قریه ای است از روستاق بدخشان و در آنجا امرود و ناشپاتی بغایت خوب می شود. (برهان ) (آنندراج ). قریه ای از روستای بدخشان که امرود خوب در آن عمل آید. (ناظم الاطباء).
فرهنگ فارسی
گویش مازنی
کرنه از سازهای ابتدایی و با ساختمانی ساده که غالبا از پیچاندن ...
/karne/ کرنه از سازهای ابتدایی و با ساختمانی ساده که غالبا از پیچاندن پوست درختان ساخته شوداز این ساز بیشتر جهت خبررسانی استفاده می شده است
واژه نامه بختیاریکا
( کِرنِه ) کنه
