معانی کلمه : کرج
لغت نامه دهخدا
کرج . [ ک ُ ](اِ) کَرج . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کرج شود.
کرج . [ ک ُ ] (اِخ ) گروهی از مردم . (از اقرب الموارد). || (معرب ، اِ)بازیی است و کلمه ٔ فارسی است . (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. دکمه، گوی گریبان.
۲. چاک پیراهن.
۲. چاک پیراهن.
فرهنگ معین
(کَ ) (اِ. ) گودی گریبان ، چاک پیراهن .
فرهنگ فارسی
( کرج ابودلف ) شهری در جنوب سلطان آباد ( اراک حالیه ) و متصل بدان بوده که جزو ناحیه کزار محسوب میشده واقع در ده فرسخی مشرق بروجرد و سی فرسخی جنوب شرقی همدان .
( اسم ) ۱ - گوی گریبان . ۲ - پارچه ای که از گریبان بیرون آورند قواره . ۳ - قطعهای بریده از خربزه و هندوانه برین قاش تراشه . ۴ - تکه قطعه .
گروهی از مردم یا بازیی است و کلمه فارسی است .
( اسم ) ۱ - گوی گریبان . ۲ - پارچه ای که از گریبان بیرون آورند قواره . ۳ - قطعهای بریده از خربزه و هندوانه برین قاش تراشه . ۴ - تکه قطعه .
گروهی از مردم یا بازیی است و کلمه فارسی است .
