معانی کلمه : کرباسه
لغت نامه دهخدا
کرباسة. [ ک ِ س َ ] (ع اِ) کرباس و اخص از آن است . (از اقرب الموارد). قطعه ای از کرباس . (ناظم الاطباء). رجوع به کرباس شود.
فرهنگ عمید
=چلپاسه: چاه پر کرباسه و پرکژدمان / خوردِ ایشان پوستِ روی مردمان (رودکی: لغت نامه: کرباسه ).
فرهنگ معین
(کَ سَ یا سِ ) (اِ. ) چلپاسه ، سوسمار کوچک . کرپاسو، کرپاسه ، کرپاشه ، کربس و کربش هم گویند.
فرهنگ فارسی
چلپاسه، سوسمارکوچک، کلپاسه وکلباسه وکربسووکرباشه وکربش وکربشه نیزگفته شده
به شبه مار جانوریست ولی پای دارد. سوسمار
به شبه مار جانوریست ولی پای دارد. سوسمار
