کرانه کردن. [ ک َ ن َ / ن ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) به انتها رسانیدن. ( یادداشت مؤلف ).- روزگار کرانه کردن ؛ بسر بردن. زندگی بپایان رسانیدن. عمر گزاردن : گفتم [ خواجه بونصر ] من در این میانه به چه کارم بوسهل بسنده است و از وی بجان آمده ام به حیله روزگار کرانه میکنم. ( تاریخ بیهقی ). ملوک روزگار... چون... بروند فرزندان ایشان... با فراغت دل روزگاری را کرانه کنند. ( تاریخ بیهقی ). صواب است که آنجای روی...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - دوری کردن دست کشیدن : [ ... از ظلم و جور و بیداد کرانه کردیم میخواهیم که این کار بر نهج قاعد. دین و قانون اسلام بفرمان خلیفه باشد ] . ( سلجوقنام. ظهیری ) ۲ - گوشه گرفتن عزلت گزیدن .