معانی کلمه : کراش
لغت نامه دهخدا
کراش . [ ک ُرْ را ] (ع اِ) جانورکی است . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
کراش . [ ک َ ] (اِخ ) نام قریه ای است به لارستان فارس که دیزی گوشت پزی آن بخوبی معروف است و جراش معرب آن است . (آنندراج ).
فرهنگ عمید
۱. =کراشیدن
۲. پریشانی، آشفتگی.
۲. پریشانی، آشفتگی.
فرهنگ معین
(کَ ) (اِ. ) پریشانی ، آشفتگی . گراش و خراش و غراش نیز گویند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) مرغی است سبز رنگ بسرخی آمیخته ( برهان ) . توضیح : با مراجعه بماخذ این پرنده شناخته نشد .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
آشفتگی، پریشانی، خراش، ژولیدگی
