معانی کلمه : کبره
لغت نامه دهخدا
کبرة.[ ک ُ ب ُرْ رَ ] (ع اِ) کبرة. رجوع به کِبرَة شود.
کبرة. [ ک َ رَ ] (ع اِمص ) کبر در سن . (از اقرب الموارد). بزرگ سالی . (منتهی الارب ). یقال : علت فلانا کبرة؛ ای کَبِرَ و اَسَن َّ. (از اقرب الموارد). کلان . به زاد برآمده . سالخورده . دیرینه . کهن .
فرهنگ عمید
۱. پوسته.
۲. پوستۀ نازک روی زخم.
۳. چرک انباشته شده در دست و پا.
۲. پوستۀ نازک روی زخم.
۳. چرک انباشته شده در دست و پا.
فرهنگ معین
(کَ بَ رِ ) (اِ. ) سفت شدن پوستِ بعضی از قسمت های بدن .
فرهنگ فارسی
پوسته، پوسته نا ک روی زخم، پینه یاپوست ضخیم که درکف دست ازبسیارکارکردن پیداشود
( اسم ) ۱ - پوست. نازکی که روی زخم بندد . توضیح لخت. خونی که روی زخم منعقد شود پرد. الیافی خون که پس از زخمهای سطحی بر روی پوست و مخاط پدید آید . ۲ - کلفت شدن پوست کف دست یا جای دیگر بسبب بسیاری کار و تماس با اشیائ .
بزرگ سالی
( اسم ) ۱ - پوست. نازکی که روی زخم بندد . توضیح لخت. خونی که روی زخم منعقد شود پرد. الیافی خون که پس از زخمهای سطحی بر روی پوست و مخاط پدید آید . ۲ - کلفت شدن پوست کف دست یا جای دیگر بسبب بسیاری کار و تماس با اشیائ .
بزرگ سالی
گویش مازنی
لایه ی چرک
/kebre/ لایه ی چرک
مترادف و متضاد
crust (اسم)
پوسته، قشر، پوست، کبره، پوست نان، پوسته سخت هر چیزی، ادم جسور و بی ادب، قسمت خشک و سخت نان
