معانی کلمه : کاکائو
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (زیست شناسی ) درختی بومی مناطق گرمسیر با برگ های بیضی، چوب سرخ رنگ، و میوه های دراز بیضی شکل به رنگ زرد یا سرخ و ناشکوفا.
۲. دانه های سرخ یا زرد موجود در میوۀ این درخت که بعد از خشک شدن قهوه ای می شوند.
۳. گَردی که پس از بو دادن این دانه ها تولید می شود و در تهیۀ شکلات به کار می رود.
۴. [مجاز] شکلات.
۲. دانه های سرخ یا زرد موجود در میوۀ این درخت که بعد از خشک شدن قهوه ای می شوند.
۳. گَردی که پس از بو دادن این دانه ها تولید می شود و در تهیۀ شکلات به کار می رود.
۴. [مجاز] شکلات.
فرهنگ معین
[ فر. ] (اِ. ) درخت کوچک از تیرة پنیرکیان ، دارای برگ های بزرگ و منفرد با دمبرگ کوتاه و بی کرک و شفاف ، گل هایش کوچک و قرمز رنگ است . میوه اش بسته و زرد رنگ است که پس از چیدن انبار می کنند تا بپوسد و پس از آن دانه ها را جمع می کنند و به مصرف می رسانند (از
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
سردهای از کاکائوئیان درختی با حدود بیست گونه که در جنگلهای گرمسیری نواحی مرکزی و جنوبی امریکا میرویند؛ برگهای آنها تخممرغی تا بیضوی به رنگ سبز تیرۀ براق و با بافت چرمی است و سطح آنها بدون کرک یا دارای کرکهای پراکندۀ ستارهای است و گلهایشان کوچک و از سفید مایل به زرد تا صورتی کمرنگ است که بهصورت گروهی در خوشههایی که مستقیم از تنه میروید، قرار دارند
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
فرهنگستان زبان و ادب
{Theobroma} [زیست شناسی- علوم گیاهی] سرده ای از کاکائوئیان درختی با حدود بیست گونه که در جنگل های گرمسیری نواحی مرکزی و جنوبی امریکا می رویند؛ برگ های آنها تخم مرغی تا بیضوی به رنگ سبز تیرۀ براق و با بافت چرمی است و سطح آنها بدون کرک یا دارای کرک های پراکندۀ ستا...
