معانی کلمه : کاک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ زن] مرد.
۲. نوعی شیرینی خشک، نازک، و لایه لایه.
۳. (زیست شناسی ) [قدیمی] مردمک چشم.
۴. [قدیمی] نوک زبان: بباید بریدن ورا دست و کاک / که تا چون نیامدش از این کار باک (فردوسی: لغت نامه: کاک ).
۲. نوعی شیرینی خشک، نازک، و لایه لایه.
۳. (زیست شناسی ) [قدیمی] مردمک چشم.
۴. [قدیمی] نوک زبان: بباید بریدن ورا دست و کاک / که تا چون نیامدش از این کار باک (فردوسی: لغت نامه: کاک ).
فرهنگ معین
(اِ.) سر زبان ، نوک زبان .
(اِ.) نانی که از آرد خشکه با روغن و شیر پزند.
(اِ.) 1 - مرد. 2 - مردمک چشم . 3 - هر چیز خشکیده و باریک . 4 - میان تهی .
(اِ. ) ۱ - مرد. ۲ - مردمک چشم . ۳ - هر چیز خشکیده و باریک . ۴ - میان تهی .
(اِ. ) سر زبان ، نوک زبان .
(اِ. ) نانی که از آرد خشکه با روغن و شیر پزند.
(اِ. ) سر زبان ، نوک زبان .
(اِ. ) نانی که از آرد خشکه با روغن و شیر پزند.
