معانی کلمه : کاچ
لغت نامه دهخدا
کاچ . (اِخ ) نام ناحیتی به هندوستان که از نهر جَکش مشروب گردد. (ماللهند بیرونی ص 131).
فرهنگ معین
(اِ.) تارک سر، فرق سر. کاج و کاچک نیز گویند.
(اِ.) 1 - آبگینه . 2 - شیشة ساییده شده که کاسه گران روی طبق و کاسة ناپخته مالند.
(اِ. ) ۱ - آبگینه . ۲ - شیشة ساییده شده که کاسه گران روی طبق و کاسة ناپخته مالند.
(اِ. ) تارک سر، فرق سر. کاج و کاچک نیز گویند.
(اِ. ) تارک سر، فرق سر. کاج و کاچک نیز گویند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) تارک سر فرق سر
کاج آدگینه را گویند نام ناحیتی بهندوستان
کاج آدگینه را گویند نام ناحیتی بهندوستان
دانشنامه عمومی
کاسه
گویش مازنی
چماق
کاسه
۱دسته ی کوچک و سر سبز گیاه همیشک که بر چوبی در آغل می آویزند ...
/kaach/ کاسه & چماق & دسته ی کوچک و سر سبز گیاه همیشک که بر چوبی در آغل می آویزند تا دام از آن تعلیف کند - هر چیز نرم و نازک مانند گیاه و شاخه ی چوب های نازک که درهم پیچیده شود ۳نام قطعه چوبی بلند در بازی الک دولک ۴چوب دستی بلند و محکم
مترادف و متضاد
چماق
کاسه
۱. احول، دوبین، کاج، کژبین، لوچ
۲. آبگینه، شیشه
۳. تارک، چکاد، فرق، هباک
