معانی کلمه : کالک
لغت نامه دهخدا
کالک . [ ل َ ] (اِخ ) ناحیتی است در چین در حدود دهولک ، تخار، بربر، که اراضی آن از نهر جکش مشروب میشود. (از تحقیق ماللهند ص 131).
فرهنگ عمید
کال۱#NAME?
=کال۱
فرهنگ معین
(لَ ) (اِمصغ . ) نوعی خربزة کوچک .
فرهنگ فارسی
از انواع کاغذ، کال:میوه نارس، میوه ایکه هنوزنرسیده وقابل خوردن نباشد
( اسم ) ۱ - هر میو. کال نارس . ۲ - خربز. نا رسید. کوچک . ۳ - کدوی حجام که بوسیل. آن حجامت کنند : [ بد آن کس که مثل پیش. او حجامی است ساز او استره و کالک نشتر باشد ] . ( امیر خسرو )
( اسم ) ۱ - هر میو. کال نارس . ۲ - خربز. نا رسید. کوچک . ۳ - کدوی حجام که بوسیل. آن حجامت کنند : [ بد آن کس که مثل پیش. او حجامی است ساز او استره و کالک نشتر باشد ] . ( امیر خسرو )
دانشنامه عمومی
نوعی کفش که ازجنس چرم وپارچه ضدآب وپشمی استفاده میشدکه درزمستانهای سرداستفاده میکردندکه درکوه ودشت برفی ویخبندان استفاده میکردند
گویش مازنی
کرک پشم نرم
کت نمدی بدون آستین چوپانان
غوزه ی پنبه که به طور کامل باز نشده باشد
/kaalek/ کت نمدی بدون آستین چوپانان & غوزه ی پنبه که به طور کامل باز نشده باشد & کرک پشم نرم
واژه نامه بختیاریکا
( کالِک ) کفش
