معانی کلمه : کاسب
لغت نامه دهخدا
کاسب . [ س ِ ] (اِخ ) از اعلام است . (ناظم الاطباء). || (ع اِ) ابوکاسب ؛ گرگ . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
١. کسی که مغازه ای دارد و در آن کالایی را خرید و فروش می کند.
۲. [قدیمی، مجاز] کسی که برای به دست آوردن چیزی می کوشد، کوشنده.
۲. [قدیمی، مجاز] کسی که برای به دست آوردن چیزی می کوشد، کوشنده.
فرهنگ معین
(س ) [ ع . ] (اِفا. ) بازاری ، سوداگر. ج . کسبه .
فرهنگ فارسی
کسب کننده، آنکه چیزی بدست بیاورد، سوداگر، پیشه ور
( اسم ) ۱ - آنکه چیزی بدست آورد یابنده حاصل کننده . ۲ - آنکه برای گذران معیشت خود زحمت کشد و پولی بدست آورد پیشه ور : [ کاسب حبیب خداست ] . جمع : کاسبین کسبه .
از اعلام است
( اسم ) ۱ - آنکه چیزی بدست آورد یابنده حاصل کننده . ۲ - آنکه برای گذران معیشت خود زحمت کشد و پولی بدست آورد پیشه ور : [ کاسب حبیب خداست ] . جمع : کاسبین کسبه .
از اعلام است
دانشنامه عمومی
اصطلاحات
معنی اصطلاحات عامیانه و امروزی -> کاسب
به فروشندگان مشروبات الکی و مواد مخدر می گویند..
به فروشندگان مشروبات الکی و مواد مخدر می گویند..
مترادف و متضاد
حسابگر
بازاری، بازرگان، پیشهور، سوداگر، کاسبکار، محترف، معاملهگر
۱. بازاری، بازرگان، پیشهور، سوداگر، کاسبکار، محترف، معاملهگر
۲. حسابگر
فرهنگ فارسی ساره
سوداگر، پیشه ور
