معانی کلمه : کارگزار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
١. انجام دهندۀ کار.
٢. کسی که از طرف دیگری کاری را اداره می کند.
٣. واسطۀ دادوستد یا انجام یافتن کاری.
٤. مٲمور دولت یا حکومت.
٥. نمایندۀ یک مؤسسه یا شرکت در شهر دیگر.
٢. کسی که از طرف دیگری کاری را اداره می کند.
٣. واسطۀ دادوستد یا انجام یافتن کاری.
٤. مٲمور دولت یا حکومت.
٥. نمایندۀ یک مؤسسه یا شرکت در شهر دیگر.
فرهنگ معین
(گُ ) (ص فا. ) عامل ، مأمور.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پیشکار، عامل، مامور، مباشر، متولی، ناظر، وکیل
فرهنگستان زبان و ادب
{agent} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] مأمور رسمی یک دولت یا سازمان بین المللی
{forwarder} [حمل ونقل دریایی] شخصیت حقیقی یا حقوقی که به نیابت از فرستنده ترتیب حمل کالا و تشریفات اداری مربوط به آن را بر عهده می گیرد
{forwarder} [حمل ونقل دریایی] شخصیت حقیقی یا حقوقی که به نیابت از فرستنده ترتیب حمل کالا و تشریفات اداری مربوط به آن را بر عهده می گیرد
