معانی کلمه : کارکیایی
لغت نامه دهخدا
کارکیائی. ( حامص مرکب ) رجوع به کارکیایی شود.
سر فروبردیم تا بر سروران سرور شویم
چاکری کردیم تا کار کیایی یافتیم .
فرهنگ عمید
سروری، پادشاهی: طاقت آن کارکیایی نداشت / کز غم کار تو رهایی نداشت (نظامی۷: ۴۹ ).
فرهنگ فارسی
۱ - خداوندی کار کار فرمایی . ۲ - حکومت امارت ( در گیلان و مازندارن ) . ۳ - پادشاهی [ اینچ می بینی هم شعار پادشاهی و آثار کار کیایی اوست ... ] . ( مرز بان نامه ۲ تهران ص ۳۸ با تطبیق با حاشیه ) توضیح گاه در اشعار باضافت آمده : [ سر فرو بردیم تا بر سروران سرور شدیم چاکری کردیم تا کاکیایی یافتیم ] . ( سنائی ) کار و کیایی .
