معانی کلمه : کاردار
لغت نامه دهخدا
کاردار. (اِ) غارسنگ . کلوخ (؟). (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
فرهنگ عمید
١. (سیاسی ) مٲمور سیاسی که در سفارتخانه پس از سفیر کارهای سفارتخانه را اداره می کند.
٢. [قدیمی] وزیر.
٣. [قدیمی] حاکم.
۴. [قدیمی] کارمند دولت.
٢. [قدیمی] وزیر.
٣. [قدیمی] حاکم.
۴. [قدیمی] کارمند دولت.
فرهنگ معین
(ص فا. ) ۱ - وزیر، حاکم . ۲ - مأمور سیاسی یک دولت در کشوری دیگر که در غیاب سفیر به انجام کارهای سفارت خانه می پردازد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: کاردار (پسر) (فارسی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: kardar) (فارسی: کاردار) (انگلیسی: kardar)
معنی: وزیر پادشاه، حاکم، والی، نام پسر بهرام گور پادشاه ساسانی
معنی: وزیر پادشاه، حاکم، والی، نام پسر بهرام گور پادشاه ساسانی
