معانی کلمه : کارامد
لغت نامه دهخدا
( کارآمد ) کارآمد. [ م َ ] ( ن مف مرکب ) آنکه کارها را به نیکوئی انجام دهد. آنکه کار داند، گوئیم : مردی یا زنی کارآمد است :
بجز فرهاد کورا تیشه آخر بکار آمد
به این فرزانه ده یک مرد کارآمد نمی آید.|| شی قابل استعمال.
بجز فرهاد کورا تیشه آخر بکار آمد
به این فرزانه ده یک مرد کارآمد نمی آید.|| شی قابل استعمال.
فرهنگ عمید
( کارآمد ) ١. کاردان، کارآزموده، شایسته، کسی که کارها را به خوبی انجام می دهد.
٢. چیزی که به کار آید و سودمند باشد.
٢. چیزی که به کار آید و سودمند باشد.
فرهنگ معین
( کارآمد ) (مَ ) (ص مف . ) شایسته ، کاردان .
فرهنگ فارسی
کاردان، کار آزموده، شایسته، کسی که کارهارابخوبی انجام بدهد، چیزیکه بکار آیدوسودمندباشد
( کار آمد ) آنکه کارها را به نیکوئی انجام دهد
( کار آمد ) آنکه کارها را به نیکوئی انجام دهد
مترادف و متضاد
efficient (صفت)
موثر، کارا، کارامد، با کفایت، بهره ور
