معانی کلمه : کادر
لغت نامه دهخدا
کادر. ( فرانسوی ، اِ ) قاب. چهارچوب. چوب یا فلزی که دور عکس یا آئینه قرار دهند. || در تداول ایرانیان بهیئت اداره کننده یک اداره یا یک بنگاه اطلاق میشود.
فرهنگ عمید
۱. خط یا خطوطی که نوشته یا تصویر را برای مشخص و متمایز شدن در درون آن قرار می دهند.
۲. چهارچوبی از جنس چوب، فلز، یا پلاستیک که عکس، تابلو، یا آینه را در آن قرار می دهند، قاب.
۳. گروهی از افراد که با تخصص ها و وظایف یکسان در خدمت سازمان معینی هستند: کادر مهندسی، کادر آموزشی.
۴. [مجاز] چهارچوب، محدوده.
۲. چهارچوبی از جنس چوب، فلز، یا پلاستیک که عکس، تابلو، یا آینه را در آن قرار می دهند، قاب.
۳. گروهی از افراد که با تخصص ها و وظایف یکسان در خدمت سازمان معینی هستند: کادر مهندسی، کادر آموزشی.
۴. [مجاز] چهارچوب، محدوده.
فرهنگ معین
[ فر. ] (اِ. ) ۱ - شکلی هندسی یا زینتی که نوشته یا تصویری را برای مشخص یا متمایز شدن در داخل آن قرار می دهند. ۲ - اشخاص آموزش دیده یا دارای تخصص لازم برای کار در یک سازمان معین ، پایوران (فره ). ۳ - چهارچوب ، قالب ، محدوده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - چوب یا فلزی که دور عکس یا آیینه و غیره قرار دهند قاب چهار چوب . ۲ - ( فعل ) هیئت اداره کنند. یک اداره یا موسسه . تو ضیح اختراز از استعمال این کلم. بیگانه اولی است .
قاب چهارچوب به هیئت اداره کننده یک اداره
قاب چهارچوب به هیئت اداره کننده یک اداره
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پرسنل، کارمند، مستخدم
۱. چارچوب، قاب
۲. پرسنل، کارمند، مستخدم
cadre (اسم)
کادر، مجموعه کارمندان یک اداره
