معانی کلمه : کاج
لغت نامه دهخدا
کاج . (اِ) پوست سبز بادام و پسته و غیر آنها در تکلم خراسان . (فرهنگ نظام ).
کاج . (اِخ ) رباطی است میان قم و ری که آن را دیرکاج گویند. (جهانگیری ) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
گاج#NAME?
درختی خودرو با برگهای سوزنی و میوۀ مخروطیشکل؛ کاژو؛ ناژو؛ ناجو؛ نوژ؛ نشک.
کاش: ◻︎ تعبیر چیست؟ یار سفرکرده میرسد / ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی (حافظ: ۸۷۶).
سیلی؛ پسگردنی: ◻︎ مر اورا گشت گردن و سر و پشت / سربهسر کوفته به کاج و به مشت (عنصری: ۳۶۳).
〈 کاج خوردن: (مصدر لازم) [قدیمی] سیلی خوردن؛ پسگردنی خوردن.
فرهنگ معین
(اِ.) پشت گردنی ، سیلی .
(ق .) کاچ ، کاش ، کاشکی .
(ص .) دوبین ، لوچ . کاچ ، کاژ، کوچ هم گفته شده است .
(اِ.) درختی است با برگ های سوزنی که چون یک دفعه نمی ریزند، همیشه سبز به نظر می آیند. از ساقة آن شیرابه ای تراوش می کند که در مجاورت هوا سخت می شود. کاژ، ناژ، نوژ، ناج هم گفته شده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
کاش کاشکی .
کاش کاشکی رباطی است میان قم و ری ده کوچکی است از دهستان برا آن اصفهان
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱شاخه های درهم و برهم درخت شاخه های ریز به هم بافته شده ۱درخت ...
گویش اصفهانی
تکیه ای: kâǰ
طاری: kâǰ
طامه ای: kâǰ
طرقی: kâǰ
کشه ای: kâǰ
نطنزی: kâǰ
مترادف و متضاد
کاش
احول، کاژ، لوچ
تپانچه، سیلی، کشیده
۱. احول، کاژ، لوچ
۲. تپانچه، سیلی، کشیده
۳. کاش
