معانی کلمه : چهار
لغت نامه دهخدا
چهار. [ چ َ / چ ِ ] (اِ) اسم هندی درخت است .
چهار.[ چ َ ] (اِخ ) از دهات بارفروش ، از آبادیهای مازندران (مازندران و استرآباد رابینو ص 116 بخش انگلیسی ).
فرهنگ عمید
عدد اصلی بعد از سه و پیش از پنج؛
۴.
〈 چهاروهفت: ‹چاروهفت› [قدیمی، مجاز] چهار عنصر و هفت سیاره؛ عناصر اربعه و سیارات سبعه.
عدد اصلی بعد از سه و پیش از پنج،
۴.
* چهاروهفت: ‹چاروهفت› [قدیمی، مجاز] چهار عنصر و هفت سیاره، عناصر اربعه و سیارات سبعه.
۴.
* چهاروهفت: ‹چاروهفت› [قدیمی، مجاز] چهار عنصر و هفت سیاره، عناصر اربعه و سیارات سبعه.
فرهنگ معین
(چِ یا چَ ) [ په . ] (اِ. ) عدد اصلی میان سه و پنج ، دوبرابر دو.
فرهنگ فارسی
عدد۴بعدازسه وپیش ازپنج، چارهم میگویند
( اسم ) عدد اصل میان سه و پنج دو برابر دو .
از دهات بار فروش از آبادیهای مازندران
( اسم ) عدد اصل میان سه و پنج دو برابر دو .
از دهات بار فروش از آبادیهای مازندران
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: čâr
طاری: čâr
طامه ای: čâr
طرقی: čâr
کشه ای: čâr
نطنزی: čâr
