معانی کلمه : چرمه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
اسب، مخصوصاً اسب سفید: سلطان یک سوارۀ گردون به جنگ دی / بر چرمه تنگ بندد و هّرا برافکند (خاقانی: ۱۳۶ ).
فرهنگ معین
(چَ مَ ) (اِ. ) ۱ - اسب . ۲ - اسب سفید.
فرهنگ فارسی
دهی از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند کوهستانی و معتدل ۱۸۳۹ سکنه . آب از قنات محصول : غلات و زعفران . شغل زراعت مالداری و قالیچه بافی .
اسب، مطلق اسب، مخصوصااسب سفید
( اسم ) ۱- اسب ( مطلقا ) . ۲- اسب سفید. ۳- چرمینه مچاچنگ .
دهی از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند .
اسب، مطلق اسب، مخصوصااسب سفید
( اسم ) ۱- اسب ( مطلقا ) . ۲- اسب سفید. ۳- چرمینه مچاچنگ .
دهی از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱نوعی شلتوک نامرغوب ۲گوسفندی که بر پا و پوزه و پشتش لکه های ...
/charme/ نوعی شلتوک نامرغوب - گوسفندی که بر پا و پوزه و پشتش لکه های سفید دارد ۳گوسفند کبود رنگ
فرهنگ اسم ها
اسم: چرمه (دختر) (فارسی) (تلفظ: charma) (فارسی: چَرمَه) (انگلیسی: charmah)
معنی: اسب به ویژه اسب سفیدرنگ
معنی: اسب به ویژه اسب سفیدرنگ
مترادف و متضاد
اسب، اسب سفید
واژه نامه بختیاریکا
( چَرمه ) خاکستری؛ الاغ سفید رنگ
