معانی کلمه : چاره جو
لغت نامه دهخدا
چاره جو. [ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) چاره جوی. تدبیرکننده. مدبر. جویای اصلاح امور. آنکه تدبیر و حیله کند. مصلحت اندیش :
بفرمود تا پیش او آمدند
بدان آرزو چاره جو آمدند.به فرمان همه پیش او آمدند
به جان هر کسی چاره جو آمدند.
بفرمود تا پیش او آمدند
بدان آرزو چاره جو آمدند.به فرمان همه پیش او آمدند
به جان هر کسی چاره جو آمدند.
فرهنگ عمید
چاره جوینده، کسی که در جستجوی راه علاج کسی یا اصلاح امری باشد.
مترادف و متضاد
اسم چارهاندیش، چارهپژوه، چارهور، چارهگر، تمهیدگر، مدبر، علاجکننده، علاجاندیش
واژه نامه بختیاریکا
دَر کَنا
