چارمیخ کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) استوار کردن با چهارمیخ. کسی یا چیزی را به وسیله چهارمیخ به جایی بستن و استوار نمودن : درختی راکه بینی تازه بیخش کند روزی ز خشکی چارمیخش .نظامی. || نوعی از سیاست که گناهکار را با دوختن هریک از چهار کف دستها و پایها به جایی استوارکردندی : در هفت دوزخ از چه کنی چارمیخشان ویل ٌ لهم عقیله من بس عقابشان.خاقانی.چارمیخت کرده ام من ، راست گوراست پیش آور دروغی را مجو.مولو...
فرهنگ فارسی
استوار کردن با چهار میخ . کسی یا چیزی را بوسیل. چهار میخ به جایی بستن و استوار نمودن .