معانی کلمه : چاربالش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] دنیا: چو در چاربالش ندیدم درنگ / نشستم در این چار دیوار تنگ (نظامی۵: ۷۶۱ ).
۲. [مجاز] عناصر اربعه: سر آنگاه بر چاربالش نهیم / کز این لنگر «چاربالش» رهیم (نظامی۶: ۱۰۲۷ ).
۳. چهار بالشی که هنگام نشستن در پشت سر و طرف راست و چپ و زیر پای خود بگذارند و بر آن تکیه بدهند.
۴. تخت، مسند.
۲. [مجاز] عناصر اربعه: سر آنگاه بر چاربالش نهیم / کز این لنگر «چاربالش» رهیم (نظامی۶: ۱۰۲۷ ).
۳. چهار بالشی که هنگام نشستن در پشت سر و طرف راست و چپ و زیر پای خود بگذارند و بر آن تکیه بدهند.
۴. تخت، مسند.
