چابکدست. [ ب ُ دَ ] ( ص مرکب ) تیزدست. ماهر. جلدکار. باوقوف. شتابکار: رجل دمشق الیدین ؛ مرد شتابکار چابکدست. مدره ؛ چرب زبان و چابک دست وقت خصومت و کارزار. ( منتهی الارب ) : از روی تو نسختی به چین بردستندآنجا که دو صد بتگر چابکدستنددر پیش مثال روی تو بنشستندانگشت گزیدند و قلم بشکستند.؟ ( از تفسیر ابوالفتوح سوره آل عمران ).نقاش چابکدست از قلم صورتها انگیزد. ( کلیله و دمنه ). اگر کسی خواهد که مثل آن...