معانی کلمه : پیشدستی کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( مصدر ) سبقت جستن بر کسی در کاری پیشی گرفتن تقدم جستن : تو پیروزی ار پیشدستی کنی سرت پست گردد چو سستی کنی . ( شا. بخ ۲۳۹۶ : ۸ ) مصلحت ما در آن که پیشدستی کنیم و او را بمکر و حیلت بگیریم .
مترادف و متضاد
anticipate (فعل)
پیش بینی کردن، جلوانداختن، پیشدستی کردن، سبقت جستن، انتظار داشتن، پیش گرفتن بر، سبقت جستن بر
outsmart (فعل)
پیشدستی کردن، زرنگی بیشتری بکار بردن
