معانی کلمه : پیروی کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
( ~. کَ دَ ) (مص ل . ) اقتدا کردن ، متابعت کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) اقتدا کردن متابعت کردن تبعیت کردن : سالها پیروی مذهب رندان کردم تا بفتوای خرد حرص بزندان کردم . ( حافظ )
متابعت کردن اقتدا کردن
متابعت کردن اقتدا کردن
مترادف و متضاد
conform (فعل)
موافقت کردن، وفق دادن، مطابقت کردن، همنوایی کردن، پیروی کردن
follow (فعل)
درک کردن، فهمیدن، دنبال کردن، تعقیب کردن، پیروی کردن، پیروی کردن از، متابعت کردن، در ذیل امدن
