معانی کلمه : پیخسته
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. پای خست، پایمال شده، لگدکوب شده.
۲. خسته، درمانده.
۳. ناتوان، عاجز: دل خسته و محرومم و پی خسته و گمراه / گریان به سپیده دم و نالان به سحرگاه (خسروانی: شاعران بی دیوان: ۱۲۰ ).
۲. خسته، درمانده.
۳. ناتوان، عاجز: دل خسته و محرومم و پی خسته و گمراه / گریان به سپیده دم و نالان به سحرگاه (خسروانی: شاعران بی دیوان: ۱۲۰ ).
فرهنگ معین
(پَ خُ تِ یا پِ خَ تِ ) (ص مف . ) ۱ - لگدمال شده . ۲ - درمانده شده .
