معانی کلمه : پی فراخی
لغت نامه دهخدا
پی فراخی. [ پ َ / پ ِ ف َ ] ( حامص مرکب ) حالت یا عمل پی فراخ :
بود با راهواریش همه لنگ
با چنین پی فراخیش همه تنگ.که ما را سر پرده تنگ نیست
بجز پی فراخی در آهنگ نیست.ملک ازو گرچه سبز شاخی داشت
او چو خورشید پی فراخی داشت.
بود با راهواریش همه لنگ
با چنین پی فراخیش همه تنگ.که ما را سر پرده تنگ نیست
بجز پی فراخی در آهنگ نیست.ملک ازو گرچه سبز شاخی داشت
او چو خورشید پی فراخی داشت.
فرهنگ عمید
تندروی، افراط.
فرهنگ فارسی
عمل پی فراخ : بود با راهواریش همه لنگ باچنین پی فراخیش همه تنگ . ( نظامی )
