معانی کلمه : پژولیده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. پژمرده.
۲. افسرده.
۳. ‹ژولیده› درهم شده، پریشان، ژولیده: صبحدمان مست برآمد ز کوی / زلف پژولیده و ناشسته روی (سنائی۲: ۵۱۴ ).
۲. افسرده.
۳. ‹ژولیده› درهم شده، پریشان، ژولیده: صبحدمان مست برآمد ز کوی / زلف پژولیده و ناشسته روی (سنائی۲: ۵۱۴ ).
فرهنگ معین
(پِ دِ ) (ص مف . ) ۱ - پژمرده شدن . ۲ - افسرده .
فرهنگ فارسی
( اسم . پژولیدن ) ۱- پژمرده شده افسرده. ۲- نرم گردیده . ۳- بی آب و تاب شده . ۴- ابتر شده . ۵- باز پرسی شده .
مترادف و متضاد
withered (صفت)
خشک، خشکیده، پلاسیده، پژمرده، چروک خورده، پژولیده
