معانی کلمه : پهنه
لغت نامه دهخدا
پهنه . [ پ َ هََ ن َ / ن ِ ] (اِ) پَهَن . شیری که بسبب مهربانی بسیار در پستان مادر طغیان کند. (برهان ). رجوع به پَهَن شود.
فرهنگ عمید
۱. پهنا، گشادگی، وسعت.
۲. عرصه، میدان.
۳. [قدیمی] نوعی چوگان که سر آن پهن و مانند کفچه بوده و با آن گوی بازی می کرده اند: نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب / تیغ زند نیک و پهنه بازد و چوگان (فرخی: لغت نامه: پهنه باختن ).
۲. عرصه، میدان.
۳. [قدیمی] نوعی چوگان که سر آن پهن و مانند کفچه بوده و با آن گوی بازی می کرده اند: نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب / تیغ زند نیک و پهنه بازد و چوگان (فرخی: لغت نامه: پهنه باختن ).
فرهنگ معین
(پَ نِ ) (اِ. ) ۱ - ساحت ، میدان . ۲ - وسعت . ۳ - نوعی چوگان که سر آن مانند کفچه پهن است .
فرهنگ فارسی
پهنا، گستردگی، وسعت، عرصه، میدان، نوعی چوگان
( اسم ) شیری که بسبب مهربانی بسیار در پستان مادر طغیان کند.
مقابل گوی راکت
( اسم ) شیری که بسبب مهربانی بسیار در پستان مادر طغیان کند.
مقابل گوی راکت
مترادف و متضاد
ساحت، صحنه، عرصه، عرض، گستره، میدان، وسعت
