معانی کلمه : پناهندگی
لغت نامه دهخدا
پناهندگی. [ پ َ هََ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت و عمل پناهنده.
فرهنگ عمید
حالت و عمل پناهنده، پناهنده بودن.
فرهنگ فارسی
حالت و عمل پناهنده یا پناهندگی سیاسی. عمل سیاستمداری که برای نجات خود بکشور دیگری پناهنده شود .
مترادف و متضاد
defection (اسم)
ارتداد، فرار، پناهندگی
refuge (اسم)
پناه، پناه گاه، پناهندگی، مفر، ملجا، تحصن
