معانی کلمه : پسی
لغت نامه دهخدا
پسی . [ ] (اِخ ) نام موضعی به شمال شهرزور.
پسی . [ ] (اِ) حرفی از حروف یونانی که پسی تلفظ میشود و آن بیست و سیمین از حروف یونان قدیم است و نیز رجوع به اِپسی شود.
فرهنگ فارسی
۱- پس رفتن تاخر مقابل پیشی . ۲- تنگی نیازمندی . یا در پسی ماندن . کامیاب نگردیدن عقب ماندن .
حرفی از حروف یونانی
حرفی از حروف یونانی
دانشنامه عمومی
اصطلاحات
معنی اصطلاحات عامیانه و امروزی -> پسی
پسر
پسر
گویش مازنی
۱کنار ۲عقب ۳ظلم و ستم
غلاف باقلا و حبوبات که تازه پدید آید
قمیش سرنا که از نی نازک شکاف دار درست شده و آوای سرنا از آن ...
/passi/ کنار - عقب ۳ظلم و ستم & غلاف باقلا و حبوبات که تازه پدید آید & قمیش سرنا که از نی نازک شکاف دار درست شده و آوای سرنا از آن برخیزد
مترادف و متضاد
posterior (صفت)
بعد از، عقبی، عقب تر، موخر، دیرتر، پسی
واژه نامه بختیاریکا
( پَسی ) پیشین
