معانی کلمه : پرنگار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. هرچیزی که دارای نقش ونگار بسیار باشد.
۲. باغی که دارای گل های رنگارنگ باشد: جهان دید بر سان باغ بهار / در و دشت و کوه و زمین پرنگار (فردوسی۲: ۱۳۳۱ ).
۲. باغی که دارای گل های رنگارنگ باشد: جهان دید بر سان باغ بهار / در و دشت و کوه و زمین پرنگار (فردوسی۲: ۱۳۳۱ ).
فرهنگ فارسی
هرچیزی که دارای نقش ونگاربسیارباشد
( صفت ) ۱- پر نقش ۲- با گلها و گیاهان رنگارنگ . یا سخن پرنگار . فریبنده جوهر سفسته آمیز .
( صفت ) ۱- پر نقش ۲- با گلها و گیاهان رنگارنگ . یا سخن پرنگار . فریبنده جوهر سفسته آمیز .
