معانی کلمه : پرستار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کسی که از پیران یا کودکان مراقبت می کند.
۲. کسی که در بیمارستان از بیماری مواظبت می کند.
۳. خدمتکار.
۴. [قدیمی] غلام.
۵. [قدیمی] کنیز.
۶. (صفت ) [قدیمی] مطیع، فرمانبردار: پرستار امرش همه چیز و کس / بنی آدم و مرغ و مور و مگس (سعدی۱: ۳۴ ).
۲. کسی که در بیمارستان از بیماری مواظبت می کند.
۳. خدمتکار.
۴. [قدیمی] غلام.
۵. [قدیمی] کنیز.
۶. (صفت ) [قدیمی] مطیع، فرمانبردار: پرستار امرش همه چیز و کس / بنی آدم و مرغ و مور و مگس (سعدی۱: ۳۴ ).
فرهنگ معین
(پَ رَ ) [ په . ] (ص فا. ) ۱ - خدمتکار، خادم . ۲ - غلام ، کنیز. ۳ - کسی که خدمت بیماران می کند.
فرهنگ فارسی
فردی که در زمینۀ اصول علمی و مهارتهای حرفهای مراقبت و درمان بیماران تحصیل کرده و در آن تبحر داشته باشد
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
ربیبه
تیماردار
خادم، خادمه، خدمتکار، کنیز
۱. تیماردار
۲. خادم، خادمه، خدمتکار، کنیز
۳. ربیبه
واژه نامه بختیاریکا
زنده شور؛ لَر کَش
بالین گر؛ حال بین
بالین گر؛ حال بین
فرهنگستان زبان و ادب
{nurse} [پزشکی] فردی که در زمینۀ اصول علمی و مهارت های حرفه ای مراقبت و درمان بیماران تحصیل کرده و در آن تبحر داشته باشد
